صبح شنبهای که با حمله شروع شد، گفته بود: «این بار نبرد ما عاشورایی است.»
شور و شعف حسینی وجودم را گرفت. پس نه آتش بس و مذاکره، قرار است این بار با نهایت توان مبارزه کنیم!
اما… نبرد عاشورایی، رهبری حسین را میخواهد… و حسین چه شد؟
رعد اضطراب که ناگهان از وجودم گذشت این آیه و آن سخنرانی را دستاویز کردم که نه، این تفاسیر و تحلیل و برداشت از کلمات را برای خودت نگه دار و چیزی نمیشود و خدا با ماست. خدایش… با اوست.
هرچند… مگرنه که خدای حسین در کربلا، از همه دیدنیتر بود؟ مگرنه حسین چشم به خدا داشت و تن تکهتکه اکبر به آغوش میکشید؟ درون گودی و بیرون گودی ندارد؛ حسین، خدا را از کف گودی قتلگاه هم میدید.
کربلا جبروتیترین بارگاه و خدای حسین در عاشورا از همه دیدنیتر بود.
حوالی بامداد یکشنبه، تلفن آرام نمیگرفت. نگرانی پشت نگرانی که نکند واقعا…
و نوید پشت نوید که نگران نباشید. دشمن دروغگوست… و تمام آرزو آنجا که ای شمر دروغگو… تو را جان حسین این بار هم دروغ بگو.
اما… خودش وعده نبرد عاشورایی داده بود، نه؟ نبرد عاشورایی، رهبری حسین میخواهد. خدای حسین از همه دیدنیتر است.
نمیتوانم... میدانم که حسین رفت و خدایش با ما ماند. میدانم شهادت زیباترین راه و نهایت آرزویش بود. میدانم اوج خودخواهی است با نهایت آرزو، محقق نشدن آرزویش را طلب کنی… اما چه کنم؟ حق بده. ما که ضعیفیم ولی داغ او هم مگر کوچک است؟ هرچه آب چشمانم بر این داغ میریزم سرد نمیشود.
شاید… نباید هم سرد شود. چهارده قرن گذشته اما داغ حسین نباید سرد شود. آتشی که با فرق شکسته حیدر و پهلوی شکسته مادر روشن شده نباید سرد شود. ولی منتظر است.
مهدی منتظر است. نایبش رفته، خود او که هست! مهدی منتظر ایستاده تا ببیند «امت» چه میکند. که به والله، به خدای حسین و محمد، به خدای ابراهیم خلیل و موسی کلیم، از ازل، تا به ابد، نه «امام» ،که تاریخ، منتظر «امت» است. امتی که بماند، بایستد و چشمش به خدا باشد و خدای حسین از همه دیدنیتر است.
مهدی منتظر است…
🔹زهرا محمدیمطلق
۱۰اسفند۱۴۰۴