پیکر مصطفا را که روی جایگاه تشییع گذاشتیم، عقب آمدم. با کمی فاصله ایستادم و تابوت و پرچم را نگاه کردم. ۲۱۱ روز پیش همینجا پیکر رضا و رفقایش را تشییع کردیم؛ پیکر رضا و هفت شهید دیگر جنگِ اسرائیل را. طاقت نیاوردم و زدم زیر گریه. با پیکر مصطفا فاصله زیادی نداشتم، اما انگار دستنیافتنی بود. دستم را به سمت پیکر بلند کردم و گفتم: «مصطفا، سلام منو به رضا و بچهها برسون. بگو ما جا موندیم.» صدای گریۀ بچههای تیپ پشت سرم بلند شد.
مصطفا هشتمین شهید امسال تیپ ۵۷ بود. مصطفا و شهید حمید عباسی با هم وارد سپاه شده بودند اخلاق و رفتارشان هم شبیه هم بود؛ سختیکشیده، محجوب، مودب، افتاده و خاکی. مصطفا نیروی شهید یونس ماهرو بختیاری بود. این هفت ماه، ورد زبانش شده بود: «بچهها رفتند، من موندم.»
از من اگر بپرسند بچههای تیپ ۵۷ مثل الماس هستند؛ آنقدر زیر فشار کار و زندگی سختی کشیدند و تراش خوردند که شبیه الماس شدند. همین چند روز پیش، مصطفا شیرآلات آشپزخانۀ خانهاش را خرید و نصب کرد؛ خانهای که به زحمت و خردخرد پول قسطهایش را جمع کرد و به تمام شدنش نرسید.
این نرسیدنها حالم را بدتر کرده بود؛ مثل لحظۀ شهادت رضا که گفتند خواسته قمقمۀ آب را سر بکشد و آبنخورده شهید شده. از وقتی شنیده بودم رضا لبتشنه شهید شده، جگرم آتش گرفته بود. توی هوای داغ خرداد ماه، هر لحظه و هر ساعت، با تصور تشنگی رضا پیر میشدم. هر وقتِ خلوتی پیدا میکردم، یک بطری آب یخ روی مزار رضا خالی میکردم که به خیال خودم عطش رضا را بنشانم؛ اما این آتش درون خودم بود که سرد نمیشد و شعلهورتر از قبل میشد. رضا اصلا قرار نبود شهید بشود. تازه بابا شده بود. هنوز سی سالش هم نشده بود. فکر اینکه چطور دل از نوزاد ۲۴ روزهاش، هیرمان کند و داوطلب شد، ۲۱۳ روز گذشتهام را پر کرده بود. طاقت نداشتم ببینم هنوز ۷ ماه نشده، توی خیابان همین شهرم، عدهای جمع شده و شعار داده بودند: «سپاهی، بسیجی، داعش ما شمایی.» رفیقمان را توی شلوغی گرفته بودند و با چاقو زده بودند و با هر ضربه گفته بودند: «برای ماهی چند میلیون تومن میای اینجا؟» و من بیچارهتر از قبل گُر میگرفتم؛ از تصور روزهای بعد از رفتن رضا که همۀ پشت و پناهم بود. چه کسی میفهمید قیمت عشق رضا را به ایران و قیمت جان بچههای سپاه و بسیج را که در خیابانهای تهران، اصفهان، مشهد و لرستان خودمان به «قتل صبر» شهید میکردند؟
هفت نفر از بچهها را توی قزوین، توی یک نقطه نزدیک پمپ بنزین شهید بابایی، سلاخی کرده بودند و من حیران بودم که اگر سپاهی داعشی است، چطور هفت نفرشان را شهید کردند و سوزاندند؟ فیلمش را بچهها برایم فرستاده بودند. پیکرشان روی زمین، نزدیک آتش، بیلباس و خونین افتاده بود و سؤال بود برایم که داعشی چه کسی بوده در این میدان؟
مردم میدان ۲۲ بهمن را پر کرده بودند. شانه به شانهٔ ماشین حمل پیکر میان جمعیت مردم خرمآباد راه افتادیم. خرمآباد کم پیش آمده بود اینطور شلوغ شود. فکرم از گلایهها خالی شد و دوباره رضا نشست. عکس رضا را بین جمعیت دیدم؛ همان عکسی بود که در هیئت تعزیه گرفته بود. با آن چهرۀ زیبا و زیرش نوشته بود: «شهید رضا دریکوند.» دلم آرام گرفت که رضا هیچوقت رهایم نمیکند.
🔹راوی: یکی از جاماندههای تیپ ۵۷
🔹تدوین: رعنا مرادینسب
۲۲دی۱۴۰۴