مثل هر شب تا دیر وقت بیدار بودم. این شبها را به نماز صبح وصل میکنم. ساعت ۳/۲۰ دقیقه صدای ممتد پهبادها را شنیدم. صدایشان مثل صدای مگس بود؛ اما خیلی بلندتر!
تند رفتم دم پنجره. پنجره اتاق را باز کردم. چراغ خانه همسایهها، خاموش بود. همه خواب بودند. از سمتی که صدا میآمد، نقطههای نورانی روی آسمان نقش بست. معلوم بود پدافند است که دارد از خجالت مگسها درمیآید. نگران نیروهای پدافند بودم. این چند روز خیلی شهید دادهاند. توی دلم «اللَّهُمَّ اجْعَلْنِی فِی دِرْعِکَ الْحَصِینَةِ الَّتِی تَجْعَلُ فِیهَا مَنْ تُرِید» را تند تند میخواندم. سر و صدای مگسها که قطع شد، نماز خواندم و خوابیدم. صبح که بیدار شدم، سریع کانالهای خبری را چک کردم. نام پنج شهید توی کانالها منتشر شده بود…
🔹فروزان توکلیخواه
۳۱خرداد۱۴۰۴