اذان ظهر توی شهر پیچیدهبود. به میدان شقایق که رسیدم صدای مهیبی به گوش رسید. دستفروشها سرشان در وزن کردن میوهها و دادن دست مشتریها بود؛ انگار نه انگار جنگ شده. با شنیدن صدا بدون اینکه جایی را نگاه کنند، یکی از آنها گفت: «آها شروع بی! اولیشه زییم! بینم بعدیانه چی میکیم!»
یکی دیگرشان گفت: «دمشو گرم. بیل بزنن!»
لبخندی توی صورتم نقش بست و تندتر قدم برداشتم.
توی کوچه منتهی به محل جلسه بودم. صداها بیشتر شد. عابرین آسمان را نگاه میکردند. بعضی از مردها از خانههایشان بیرون زدهبودند و گوشی به دست آسمان را رصد میکردند. انگار دنبال لوکیشن عبور موشکها بودند.
صدای اللهاکبر از جای دورتری توی کوچه پیچید. یک صدای مردانهی کوبنده و محکم و افرادی که در جواب همراهیاش میکردند.
من هم نگاهم را به آسمان دوختم.
رد موشکهایمان را دیدم.
چند امضای خطی سفید در قلب آسمان آبی رنگمان. خدا را شکر کردم که ایران هم دفاع را شروع کرد. دفاع مقدس ۳!
🔹نسرین دالوند
ظهر ۹اسفند۱۴۰۴