خیلی وقت نیست رضا را میشناسم. اخلاقیاتش کمی خاص است. از آن اهل شوخیهایی که میدانی همهچیزشان جدی است. از آنها که صبورند اما میترسی از روزی که آن رویِ عصبانیشان را ببینی. از آنها که خیلی خوب میتوانند روحیهشان را حفظ کنند و به دیگران هم روحیه بدهند. از آنها که همهجا هستند و کلی آدم میشناسند و کلی آدم هم میشناسدشان.
اولینبار که شماره هم را ذخیره کردیم، رضا پیام داد که رفته حرم حضرت معصومه و دعاگوست. خوشحال شدم که فکر من هم بوده؛ اما بعدتر فهمیدم که نه فقط به فکر من که به فکر همه چند صد نفر مخاطبینش بوده و برای تکتکشان پیام را فرستاده. و انگار که کار همیشهاش این باشد؛ از انتخابات تا حضور توی راهپیماییها.
دو سه شب پیش هم تلفن را برداشته و چند ساعت، یکییکی به رفقای نظامیاش زنگ زده و حال و احوال پرسیده؛ و دلگرمشان کرده که ما توی خیابان میمانیم و میجنگیم، شما هم پای پدافند و لانچرها کم نیاورید و دهن مهن دشمن را سرویس کنید. و چقدر روحیه گرفته بودند رفقای نظامی رضا از این تماس. و من چقدر خوشم آمد از این کار خوبِ رضا.
🔹امین ماکیانی
16اسفند1404