راوی ماه

 

تازه کتاب نیمه کاره ی بابا رحمان را کنار گذاشته بودم. ساعت مچی ام را وراندازی کردم ساعت یک و نیم شب، لب تاب را خاموش و کنار گذاشتم. کم کم پلک هایم سنگین شد و به خواب رفتم. نزدیک های صبح کسی زنگ گوشی ام را به صدا در آورد. با چشم های خواب آلود و با ترس از اینکه کسی را از دست داده ایم، سرم را از روی بالش به سمت گوشی چرخاندم. خواهر زاده ام بود با خودم گفتم: خدایا چی شده، کسی مرده. با ترس گوشی را برداشتم
_الو ….سلام خاله
_ سلام خوابی
با تعجب گفتم: آره تو چرا بیداری؟
جنگ شده اسرائيل حمله کرده سردار سلامی شهید کردن
آب دهانم را قورت دادم و گفتم: چی سردار سلامی!؟ کی به تو گفته؟
پاشو تلویزیون و روشن کن. از مکه همین الان عمو عباس زنگ زد گفت شهید شده….گوشی را قطع کرد و تلویزیون را روشن کردم. نگاهم در نور تند تلویزیون غرق شد. زیر نویس تلویزیون را خواندم. بجز سردار سلامی شهدای دیگر خودشان را نشان دادند. با خودم گفتم:با بغض در گلو مانده گفتم:خدایا شر این انسان حیوان نما را از ما دور کن….سردار سرلشگر حاجی زاده. سپهبد محمد باقری و…‌
دلم گرفت. برایشان فاتحه ای خواندم و آیة الکرسی را بدرقه ی راهشان کردم. در میان صلوات‌هایم که سال‌ها بود برای سلامتی امام زمان می‌خواندم دعایی برای پیروزی رزمندگان کردم. و من اینبار شاهد دومین جنگی بودم که به ایران عزیزم بعد از جنگ ایران و عراق شاهد بودم. روزها و شب‌ها رزمندگان با رزم خود به نتانیاهوی نشان و دشمنان نشان دادند که تواناییشان بعد از جنگ عراق بیشتر و بیشتر شده است. تاریخ آیین تشییع پیکر شهدای لرستان را بچه‌ها پس از چند روز فرستادند. صبح زود به قصد زیارت شهدا بیرون زدم.
خانواده‌ها چند نفره و گاه گروه گروه دور میدان ۲۲ بهمن جمع می‌شدند. صدای یا حسین جمعیت روانه‌ی عرش شده بود. اسرائیل خیانتکار جنگی به پا کرده بود. باید کسی خون کودکان به خون خفته‌ی غزه را می گرفت. ترسی در نگاهها دیده نمی‌شد. دو نفر دست مادر شهیدی در دست به سوی کامیون‌های شهدا می‌برد. مادر شهید ساکی ناله می‌کرد و مویه سر می‌داد.
روله نازارم سر وردار دشمن شاد نو عزیزدلم…. و باز صدایش در حنجره گم شد شانه‌هایش گل آلود و صورتش را از غم خراش داده بود و کسی او را به فرزندش نشان داد آوردنش و به سمت کامیونی که با پیشانی بند های ائمه آزین داده بودند بردند…. دست بر پشت کامیون انگار رمقی برایش نمانده بود. آرام و بی صدا گریه می کرد. اشک می ریخت و همچنان او را تا گلزار شهدا دو نفر با گرفتنش که خدایی نکرده نیفتد. در هر دو طرف گرفته بودند. رُله، رُله یه چه روزی بی رُله همه کِسّم..
و افرادی که در کنارش بودند شهادتش را تبریک گفتند. دیگری دست بر روی تابوت می رفت و می گریست، و آن پدر داغ دیده با شانه هایی گلی و سر تا پا سیاه پوش دست به سوی تابوت پسرش دراز می کرد. و حرف هایی نگفتنی با او می زد صدایی که با وجود همهمه ی جمعیت شنیده نمی شد. گاه خواهران و برادران از نیروهای نظامی در خواست پیشانی بند می کردند و با بستن آنها به پیشانی و مچ دستشان پیمان می بستند که راه تان را ادامه خواهیم داد. با شهدا به گلزار شهدا رسیدیم. جایی که همه از آنها التماس دعای خیر داشتند. با تمام شدن مراسم در گرمای نفس گیر تا خانه باز مسیر زیادی بود که تا پای پیاده طی کنم و به کنار جاده رفتم تا شاید اتومبیلی پیدا کنم . شکر خدا کسی پیدا شد به سمت خانه می رفتم که رادیوی اتومبیل از نفوذ دشمن در همه جا از طریق مردم فریب خورده پیام کمک می فرستاد. هر کجای ایران این فریب خوردگان را دیدید با ما تماس بگیرید.
یکی گفت : این ها چه جرأتی دارند. هر آن ممکن است اسرائیل آنها را هدف قرار دهد. پدری پیر که گویا خود نیز در این مراسم حضور داشته بود گفت: پسرم این عزیزان برای امنیت ما جنگیدند. در ضمن خداوند به هر کسی پلاک شهادت را هدیه نمی دهد. آنهایی که امروز به خاک سپرده شدند گلچین شدند. بیست و دو پلاک، بیست و دو تندیس پسرم
نگهدار پیاده میشم…
من هم همین جا پیاده میشم…
ودر سکوت شیب تند کوچه را گذراندم.

فروزان حسنوندی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پیمایش به بالا